دنیای عجیب مغز - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 11:06
من دنیای مغز ادمی رو خیلی دوست دارم و دوس دارم در این حیطه مطالعات کنم!یعنی خیلی از علوم هست که از خوندنش به وجد میام خیلی از علوم!اما مغز و روان آدم برام به شدت هیجان انگیزتر!حالا از این که بگذریم بر
کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده!!! - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 11:06
ههنصف شبی نشستم تموم جاسوسی هامو مرور کردم تازه رفتم داخل اون ماس ماسک آبی و کلی باز به یاد گذشته دید زدم!!!!!!!!!!!!کاش الان همون گذشته بودهمون صبح بهمنی که علی پیام داد و گفت سحر بهت و به تموم تلاشت
ویس ها! - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 11:06
ازش کلی ویس دارماز روز اول تا روز اخرنشستم دارم گوش میکنم!چه بی رحمانه میگه تا دوماه دیگه تعیین میشهحس میکنم از اولم میدونستو اون چت روز هشت مهر یه حرف بوداز سر بی خوابیاه!!!نمیدونمشایدم دودل بودیچقد بده چقد بده ندونی طرفت بهت چه حسی داشتهچقد بداون چت هشت مهر چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
یه بنده خدای خودشیفته!! - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 11:06
از ادم هایی که خیلی از خودشون تعریف میکنن بدم میادیه بنده خدایی که دوستمه 24ساعته از خودش تعریف میکنه!!!24ساعته!!هی میگه من زیبام من فوق العاده ام وای خدایا چی ساختیاگه برای شوخیه یکی دوبار بسه نه هزا
علی؟ - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 11:06
علی کاش دل ب دل راه دارد درست بود یا بهتر بگم اینکه میگن حستو متمرکز کنید رو شخصی و باهاش صحبت کنید اون انرژی شمارو میفهمه بعدعلی تو خیلییییی ادم خوبی بودی این منم بودم که ریدمعلی؟بی نهایت طوری ک حتی نمیتونی تصور کنی دوست دارمعلی؟ خیلی مرد بودی خیلیییییکاش الان حسمو بگیری و بفهمی چقددددددد دوست دارم...
پست سیزدهم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
خیلی سخت ،خیلیییییییاز درد دوریت گاهی استخونام تیر میکشه
پست چهاردهم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
از امروز یوگا رو شروع کردمجلسه ی اولش بهم حس خیلی خوبی داد اما نگم از حال بعد و سوال عجیبی که تو ذهنم افتاده بودبعد مدت ها کمی حالم بد شد . . .خیلی میترسم!میترسم حالم بد تر شه و دوز قرص هام دیگه پاسخ
پست پانزدهم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
روزی که گذشت یعنی سوم بهمن با مریم جان رفیق شفیق و بانمکم!رفتیم فضولی !!!دمت گرم که اومدی!تا عقد دائم کسی نشدی عاقلانه باید تلاش کنم!خدایا کمکم کنچه حس خوبی داشت محیطی ک با مریم رفتیم ... واقعا خیلی چیزها زنده شد ...
پست هفدهم برای داداش عین عزیزم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
داداش عین عزیزمبرادر گلماین روزها دائم در فکرمیتو منو خیلی ازار دادی ن تنها منو خانواده رو خیلی هارو اما من بیش از هر کسی درکت میکنم و گاهی رفتارهاتو ب پای بدبیاری و جبر زمانه میزارم که بر تو وارد کرد
چ دلگیر و دلتنگم - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
حس میکنم دوستم نداریحس میکنم همه حرفات دروغ و چیز بزرگی گفتی ک نتونم و خودم بدمچقد دلگیر و دلتنگمچقد کاش حقیقتو از ته دلت بخونم و بتونم تصمیم بگیرماگه میخوای عاشقانه بجنگم و اگه نه برم واسه خودم بجنگم نه تو
اسفندماه کرونایی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
خب با اینکه ذهنم درگیر سوال بود ولی خوبمالبته انگار همه چیو دایورت دارم میکنم به تخم پسر نداشتم!!خدایا شکر دوستای شوخی دارم که منو میخندونن !!خداروشکر که مادرم خفنهخداروشکر که خواهرزاده و برادرزاده ی
مینا - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 2:20
مینا تنها اتفاق قشنگ امروزم دیدن روی ماه تو بودچقد نیاز دارم بهت کاش اینجا بودیمامان خونه بابا بزرگبابا سرجاش!اجی در حرکت ب سمت شهر!و اون دوتا هم زمان آن و آفواقعا دوستم نداشت؟یا داشت؟ چرا رفت؟ کاش هم
آرون افشار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:00
تو با دلواپسی هام آشنایی . . .علی چه روزها ب من گذشتعلی از 16 آبان که احتمال رفتن دادی تا امروز 19 اذر چه ها ب من گذشتاما اون چشم ها ب من میادفقط ب منباید منتظرم باشینمیخوام چیزی بگم فقط میجنگمعلی منمنتظرم باش
پنج شش سال - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:00
پنج شش سال تو کف یه معمامواقعا گاهی مخم سوت میکشهواقعاهاواقعا خدا یه راه نشون بده اروم شمب موهام ماسک زدم و با کلی حیرت و تحیر و زهر مارو کوفت زیر پتواممامان خونه ی بابابزرگبابا مثل همیشه سر جاشهیچ رسانه ی ارتباطی ندارمالبته فقط تلگرام و واتس اپ ک همونم با کسی در حد ضرورت میحرفمعلی رفته کی فک میکرد ...
آذرم اومد - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:51
میدونی چی شد بللاگفا؟علی رفت 23ابان رفت اما من هنو باورم نمیشه همش میگم این یه امتحان یه حرف مزخرفه بلاگفااز خونه ی 29سالمون اومدم رفتم رو ب رو دبیرستان د.ا.ن.ش... گفتم اینجا میشه جایی که منو علی بهم
خونه ی اولین و اخرین عشق - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:51
رفتم اونجاکاش میشد بوی خونه رو ضبط میکردم کاش میشدعاشقتم علی عاشق
یک روز بارانی و سحر - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 15:36
مغزم چیزی نمیفهمه دچار فراموشی شدمفقط میفهمم این بارونه و یک روز ابری و اتاقم دلگیر ....خیلی دردناک من مینویسم مثل سابق چیزهای پررنگ رو یادمه مثل وبلاگم سحر باهوش دچار عدم تمرکزه و نمیتونه بفهمه کجا بود ...گیجم منگم از دست خدام کاری بر نمیاد هی هئیییییییحتی دلتنگ علی نیستمو نمیدونم کدوم گورههمه چیز ...
دوباره 22بهمن - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 15:36
بعضی نظرات شانسی ان گذری ان...طرف رو اصلا نمیشناسی قرارم نیس خواننده وبت شه اما میاد و مینویسه و انگار تو اروم میشی نظرات چند ثانیه ای !!!..تو کانال خوندم...هرکه از سفره یِ ایمان تو شک بردارد بِروَد حاصل خود را ز دَرَک بردارد آسمانِ سرِ ما سایه یِ اولاد زهراست پس محال است که این سقف ترک بردارد بی گم...
کاش خدا این پستمو بخونه - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 15:36
من واسه تو اره خود تو ب اب و اتیش زدممن برا تو سجده ها کردم گریه ها کردم همه گفتن شکست عشقی خورده اما نفهمیدن دردم توییالان داره برف میاد و من ارزو داشتم تو سن چهارسالگی بودم و دغدغه ام پله ها و برف ه
چه هیجانی - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 15:36
همه جا پر برفهیهو حیاطمون برق قرمز مایل ب صورتی زد و همه جا تاریک شدانگاری برق این منطقه رفتهچ باحال انگار انسان نخستینم...تاریکیه زیباااااکاش برق نبود هیچی نبودمن بودم و خدا!!!